ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

641

معجم البلدان ( فارسى )

و أعشق كحلاء المدامع خلقة * لئلّا ترى فى عينها منّة الكحل « 1 » او در بغداد به خدمت عضد الدوله در آمد . پس عاشق جوانى شد و به پدر آن جوان كه در حال مرگ بود [ 959 ] چنين نوشت : الا هل من فتى يهب الهوينا * لموثرها و يعتسف السّهوبا فيبلغ و الامور الى مجاز * بزوزن ذلك الشّيخ الاديبا بانّ يد الرّدى هصرت بأرض ال * عراق من ابنه غصنا رطيبا « 2 » زوش « 3 » [ - ] با شين نقطه‌دار پايانين . به گفتهء بو سعد ديهى نزديك نور نزديك بخاراست . زولاب « 4 » [ - ] با باء تك نقطه پايانين نام جايگاهى در خراسان است كه به گفتهء حازمى برخى بدانجا نسبت دارند . زولاه « 5 » [ - ] نام ديهى در سه فرسنگى مرو است كه برخى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند مانند : 1 - محمد پسر على پسر محمود پسر عبد الله بازرگان زولاهى معروف به كراعى « 6 » [ كله پز ] بو منصور و برخى گويند اسم او احمد دخترزادهء بو غانم احمد پسر على پسر حسين كراعى ، پيرى نيكو كار از خاندانى حديث شناس بود . عمرى دراز يافت و مردم بسوى او مىآمدند . او آخرين كس بود كه از نياى خود بو غانم روايت داشت . بو سعد از او برشنود . زاد روز او 20 شوال 432 در مرو بود و در ديه زولاه در اواخر سال 524 و آغاز 525 درگذشت . زول « 7 » [ ز ] من [ ياقوت ] در كتاب « عشرات » نگارش ابن عمر زاهد خواندم كه زول به معنى سختى ، خود پسندى ، صقر ( عقاب ) ، نازك ، آلت تناسلى مرد ، بىباك است و زولان به معنى زنان احرام بسته است و پس از آن ابن خالويه گويد : زول نام جايگاهى در يمن است كه به خامهء عبد المطلب پسر هاشم ديده شده است كه ايشان به « زول صغار » رسيدند . او گويد على بن عيسى از اين سخن در شگفت بود و مىگفت ما تا كنون جز در اين حديث نشنيده بوديم كه عبد المطلب هم نوشتن بداند . زوم [ - ] از بخشهاى ارمنستان در بالاى موصل است . و شايد جبن ( پنير ) زومى بدانجا نسبت داشته باشد . نصر گويد زوم نيز جايگاهى در حجاز است . من [ ياقوت ] گويم اگر اين درست باشد نامى نو ساخته است . گفته شده است كه جبن زومانى يا زومى نسبت به زومان است كه قبيله‌اى از [ 960 ] كردها است كه كشورى در آنجا دارند . زون [ - ] با نون پايانين نام جايگاهى است كه بت‌ها را در آنجا بر پا مىدارند . رؤبه چنين گويد : « و هنانة كالزّون تجلى صنمه » يعنى جايگاهى كه مانند زون بت‌ها در آنجا مىدرخشد . اين گفته از ليث نقل شده است . و ديگرى گويد : هر چه جز خدا پرستيده شود زون و زوان باشد . و از نصر آمده است كه زون نام بتى است كه در « ابلّه » جاى داشت و گويند « زون » بتخانه است در هر جا كه باشد . زوّ [ ز و و ] به معنى گونه‌اى كشتى بزرگ است كه متوكل عباسى در يك چنان كشتى خانه‌اى زيبا ساخته و نديمانى چون بحترى براى آن شعر سروده كه مصراعى از قصيدهء آن چنين است : « الا هل اتاها بالمغيب سلامى » يعنى آيا سلام من از دور به او رسيده است ؟ در اين قصيده تا آنجا كه مىگويد : « و لا جبلا كالزّوّ » يعنى و نه كوهى مانند « زو » است . و زّوّ در لغت لهجه‌اى از زوج است . و مقابل آن « تو » به معنى فرد است ، زو نيز به معنى اندازه و زو يعنى قيچى كه پشم گوسفند و بز را با آن مىچينند . « زوء المنيّه » با همزه به معنى پيش آمدهايى است كه به مرگ مىانجامد . زويل [ ز ] با ياء دو نقطه زير و لام پايانين محله‌اى در همدان است كه گروهى از متأخران بدانجا نسبت دارند . زويل [ ز و ] كوچك نماى زول به معنى مرد ظريف و كوچك اندام . زول نيز به معنى خود پسندى است . « ذو زويل » نام جايگاهى در سرزمين عامر پسر صعصعه نزديك حاجر كه از ايستگاههاى حاجيان كوفه است كه در شعر حارث پسر عمر فزارى چنين آمده است : حتّى استغاثوا بذى الزّويل و لل * عرجاء من كلّ عصبة جرز « 8 »

--> ( 1 ) . من همهء دنيا را در برابر منت نمىپذيرم و مراتب و الا را به يك ذلّت نمىخرم . من به سيه چشمانى عشق مىورزم كه در چشمانشان منت سرمه ديده نمىشود . ( 2 ) . آيا مردى پيدا مىشود كه اين رنج را تحمل كند و در زوزن به آن پيرمرد اديب خبر دهد كه فرزند او در عراق همچون نهالى استوار شده است . ( 3 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 577 . ( 4 ) . ش . ش : 2816 از انساب 282 ، تحبير 82 : 196 . ( 5 ) . كه جزء « زولو » يا « زكوير » مرند است ( لسترنج ص 179 ) . ( 6 ) . ش . ش : 2816 از انساب 282 ، تحبير 2 : 196 . ( 7 ) . غير از رودخانهء « زولو » در مرز آذربايجان است ( لسترنج ص 179 ) . ( 8 ) . تا آنكه به ذى زويل پناه بردند و خستگانشان استراحت كردند .